تبليغاتX
قهرمان

قهرمان

وقت سخن نترس و بگو آنچه گفتنی است / شمشیر روز معرکه زشت است در نیام

جیب بُرهای کازرون به بهشت نمی روند!

 

به نام خدا

ممکنه این آخرین مطلبی باشه که می نویسم یا آخرین مقاله ای باشه که به تحریر در می آورم، شاید هم اینطور نباشه، خدا را چه دیدی چون به قول مرحوم فرخی یزدی شاعر مشروطه:
 هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت
آری نداشت غم، که غم بیش و کم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم        
هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت                                  
در پیشگاه اهل خرد نیست محترم                                                          
هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت
با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی است
ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت
انصاف و عقل داشت موافق بسی، ولی
چون فرخی موافق صاحب قدم نداشت  
در ضمن بنده و امثال بنده دیوانه ایم و عاشق و دلباخته و مجنون این شهر و خواسته یا ناخواسته به دنبال لیلی حال چه با رسوایی و چه با رشادت آنچه مهم است این است که دیری نخواهد پایید چون بوی لیلی را از آهوی وصال تا فرسنگها بی خبری شنیدیم و دوست را در آیینه ی جاوید یافتیم..
این رجز ها را خواندم تا متذکر این شوم که شاید مدتی نیاز به استراحت داشته باشم چون دلم گرفته و بیخودی اشک در چشمانم حلقه می زند.
شاید هم اشک شوق است و خودم نمی دانم! ولی ته دلم چیز دیگری می گوید و آن این است که درست است که کلاهم را باد از این شهر برده اما پروین اعتصامی میگوید:
       گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه       گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست!
پس گریه برای چه و ناراحتی چرا؟ شاید هم از همین فردا دوباره آمدم و نوشتم و این بار شاید بیشتر به اوضاع خندیدم و خندیدیم چون من و تو و ما و شما نیاز به خندیدن داریم تا زنده بمانیم البته امثال بنده و جناب عالی خیلی راحت می خندیم و خیلی راحت می خوابیم و خیلی راحت می میریم!
من دلم به حال جیب بُرهای شهر می سوزد که هرگز نمی خندند و به سختی می خوابند و بد می میرند و بعد از مردن هرگز به بهشت نمی روند!!!
آنانی که در کارهایی که به ایشان محول می شود اهمال می ورزند و کوتاهی و سهل انگاری می کنند و بی مبالاتی راه می اندازند و در حد و توان خویش حاضر نمی شوند و اصلاً مال این حرف ها نیستند!     
آنانی که مسوول اداره ای یا ارگانی یا نهادی یا موسسه ای می شوند و پشت میز ریاست می نشینند و پُز می دهند و چنان بر صندلی تکیه می زنند که گاهی در برخاستن به خاطر دلبستگی زیاد به شغل شان گوشه ی کت یا شلوارشان که به پشتی میز چسبیده پاره می شود!
آنانی که فکر می کنند میز ریاست ارثیه ی پدری شان هست و می پندارند که در تقسیمات دولتی سهمیه ی لیاقت گرفته اند یا در جنگ و جدل سیاسی غنیمت به دست آورده اند و به همین خاطر خدا را هم بنده نیستند و فرمایش مولا را فراموش کرده اند که اگر میز ماندنی بود به من و شما نمی رسید!
آنانی که در سمتی که به عهده اشان محول می شود با سهل انگاری و ندانم کاری باعث ضرر و زیان رسیدن به این شهرستان می شوند و قدرت و توان نگهداری یا حفظ داشته های این خطه ی زرخیز را ندارند.
البته که با شما هستم! شما که اتومبیل اختصاصی اداره را در مسیر کارهای شخصی خانواده به حرکت در می آورید! و شما که با تلفن اداره تماس های خصوصی می گیری و کارهای شخصی را دنبال می کنید! و شما که با دستگاه کپی اداره فرم های شرکت خویش و یا تحقیقات دانشجویی فرزندت را فتو کپی می گیری!
و شما که کارمند فلان بانک هستید و دفترچه ی قسط مشتری را بجای احترام گذاشتن در کمال بی ادبی روی پیش خوان بانک به طرفش پرت می کنی ، بعله شما که پشت میز فلان اداره سرت پایینه و جواب سلام ارباب رجوع را نمی دهی و حتی سرت هم بلند نمی کنی که ببینی کیه!
و شما که یک ربع قبل از اذان از اتاق کارت برای ادای فریضه ی دینی بیرون میروی و یک ربع بعد از نماز هم به اتاق کار بر نمی گردی و مراجعه کننده ها را در حالت اقامه و به حالت رکوع پشت دفتر نگه می داری ،بعله که با شما هستم !
شما که توی اداره اول صبح برای خوردن صبحانه داخل اتاق اون یکی از همکارها حاضر میشوی ، البته شما صبحانه می خوری که نوش جونت ولی ارباب رجوع دارن خون خودشونو می خورن، و نمی تونی حاشا کنی چون هم شاهد دارم و هم عکس ازت گرفتم! و شما که هر روز سر ساعت ۱۲ دفتر کارت را ترک می کنی تا بچه ات را از مدرسه ببری خونه و تو این زمان مراجعه کننده ها عاطل و باطل منتظر شما هستند که تشریف بیاری! 
آره ، با شما هستم ، که مسوول یک اداره ای ولی خبر نداری که کارمندات با مردم چه رفتاری دارن، یک کمی به خودت نگاه کن ببین این چه رفتاریه که با مردم این شهر داری؟ اینجا یک زمانی مهد تمدن و فرهنگ و علم و ادب بوده، چرا جوری رفتار می کنی که غیر از این نشون بدی؟ فکر می کنی تا آخر عمر تو این اداره ی بی خاصیت خواهی ماند؟ فکر می کنی مردم به تو بدهکارن؟ مگه نمی دونی رئیس شدی یا کارمند شدی که به مردم خدمت کنی؟ مگه نمی دونی حقوق جناب عالی از پرداخت مالیاتی که همین مردم به دولت میدن در می یاد؟ مگه در اول استخدام قسم نمی خوری که به مردم و به مملکت خدمت کنی؟ پس چرا زیر کار در میری؟ و چرا از خدمت رسانی به مردم طفره میری؟
شما که همیشه اخمت تو همه و سگرمه هات باز نمی شه و با زمین و زمان دعوا داری ، با شما هستم که فکر می کنی آمدی تو این شهر که با مردم این شهر تسویه حساب کنی! آره با شما هستم، مگه ما کازرونی ها چه هیزم تری به شما فروختیم؟
آقای مسوول فلان اداره لازم نیست درب اتاق ریاست را ببندی و کلاس بگذاری و مردم را پشت در معطل کنی تا یک امضاء ناقابل زیر درخواست تظلم خواهی شان بیندازی!
این مردم از جنس خود شما هستند و خیلی هاشون معلم من و شما بودن یا معلم بچه های من و شما هستند پس نیاز به احترام و اکرام بیشتر دارند!
شما که ارباب رجوع ریخته توی اتاقت و همه محتاج امضاء با ارزش شما در ذیل درخواست شان هستند ولی با تلفن همراهت حالا حرف بزن کی حرف نزن راه انداختی و توجهی هم به کسی نداری و داری قصه ی حسین کرد شبستری را تعریف می کنی.
شما که ساعت ۱ بعد ازظهر دیگه جواب هیچ مراجعه کننده ای را نمی دی و می فرمایی که بروید فردا بیایید که تعطیلیم! شما که بین ارباب رجوع فرق میگذاری و کار دوستا و آشناها را سه سوته راه میندازی ولی غریبه ها تا ظهور حضرت مهدی (عج) باید به این اداره بیان و برن، پس عدالتت کو؟
شما که اگه خدای نکرده ارباب رجوع برای راه افتادن کارش به شما اعتراض می کنه برای تلافی کردن گره کور توی کارش میندازی، کمی هم به یاد مشکل گشای اصلی باش و سعی کن گره مشکل مردم را وا کنی!
شما که می گی دو تا کپی از این برگه بگیر و دوتا دیگه از این یکی و می دونی که مغازه فتوکپی فرسنگ ها با اداره شما فاصله داره و در برگشت دست می کنی دوتا فرم دیگه می دی و میگی حالا دو تای دیگه هم از روی این یکی بگیر، چرا اذیت می کنی و چرا همون اول این فرمایش را نمی دهی؟
شما فکر می کنی که جیب برها به بهشت می روند؟
مگه این اعمال و رفتار نوعی جیب بری نیست؟ مگه کم کاری و مساحمه و تساهل و بی دقتی و دروغگویی و تقلب و بی احترامی و بد حرفی و بی توجهی و ندانم کاری و بی مسوولیتی و نا کارآمدی و سر دواندن و پرخاشگری و بد اخلاقی و بد خلقی و تکبر و قانون گریزی نوعی جیب بری نیست؟
این مردم خیلی حق به گردن من و شما دارن و خیلی مظلوم واقع شده اند و خیلی هم قابل احترامند و جانشان را برای شهرشان می دهند، پس این کم لطفی ها چیه؟ و این بی احترامی هایی که ....؟
آنوقت توقع داری که به بهشت هم بروی؟
من که میگم جیب بُرهای کازرون به بهشت نمی روند!
 


یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط  بهاءالدین  | 

من کازرونم، مادر حافظ !

 

به نام خدا

مطلب نوشتن هم دل و دماغ می خواهد که این روز ها نه قلبی است که گرفته و پر درد است و نه مغزی که مشغول است و پر از دردسر، شاید هم یکی از دلائلی که می گویم حوصله نوشتن را ندارم این است که امیدی به آینده ندارم و در واقع آینده یی پر بار و روشن را برای شهرم کازرون عزیز پیش رو نمی بینم.
شاید هم گذشته را فراموش کرده ام که به آینده امیدوار نیستم، چون ارتباط تنگاتنگی میان گذشته و آینده وجود دارد که این هر دو بدون هم بی معنی و پوچ هستند.
یکی از دوستان فرمودند که مقاله یا مطالبم را کوتاه و مختصر بنویسم، اطاعت امر می کنم اما مگر می شود عقده ی درگلو مانده را بیرون نریخت و یا اینکه درد دل را کوتاه کرد؟ که من و مردم شهرم دل مان پر است از بی مهری ها و کم محبتی هایی که به شهرمان تحمیل شده و دائم به دنبال سنگ صبوری هستیم تا درد دل مان را بازگو کنیم و عقده ی گلوی مان را خالی، و خدای را شاکریم که این انگشت شمار مطبوعات را در شهرستان داریم و این چند سایت خبری، که خدا وکیلی نقش مهمی را در اطلاع رسانی و بازگویی کمی ها و کسری ها را از زبان مردم به مسئولین ایفا می کنند که جای تقدیر و تشکر دارد .
۲۰ مهرماه ۱۳۸۸ یاد روز حافظ بود که برنامه ی مفصلی در حافظیه ی شیراز به این مناسبت برگزار گردید و اما آنچه به نظر این حقیر می رسد و اصلاً جای خوشحالی ندارد این است که مراسمی به این مهمی و این با ارزشی در مرکز استان فارس و در فاصله ی یکساعت و اندی با شهرستان کازرون برای یک چهره ی جهانی برگزار گردید و مثل بمب در تمام رسانه های داخلی و خارجی منفجر شد اما دریغ از اینکه حتی یک ترکش از این بمب به شهرستان و مردم فرهنگ دوست این شهر اصابت کند.
شاید هم دلیلش این است که ما کازرونی ها مدتی زیادی است که شیمیایی شده ایم و دیگر توان ترکش خوردن را نداریم شاید هم تیفوسی یا جزامی هستیم که به گوشه ای دور افتاده پرت مان کرده باشند و هیچ خبری هم از ما نمی گیرند.
                       دیریست که دلدار پیامی نفرستاد         ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
و چه  کسی از این شهرستان و از خانواده ی مادری به یاد روز حافظ دعوت شد؟ و مگر می شود جشن و شادی و یادمان و مراسم بزرگداشت برای کسی گرفته شود ولی خبری از نزدیکترین خویشاوندش در آن مراسم باشکوه نباشد؟ از تاجیکستان و سمرقند تا چین و آمریکا به مهمانی او دعوت شده بودند اما ما را غریبه پنداشتند،راستی مگر نمی دانستند که حافظ چه نسبتی با ما کازرونیان دارد؟ که من کازرونم، و مادر حافظ !
          ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی            دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی
شمس الدین محمد بن بهاءالدین معروف به لسان الغیب بزرگترین غزلسرای ایران، مردی که در دامان یک شیر زن کازرونی رشد کرد که شیرش حلالش باد و بالنده شد و ماندگار گردید و جهان غزل و شعر و عرفان و ادبیات را تسخیر کرد و گامی فراتر نمود و آوازش را تا فلک بلند کرد.
غزلسرایی ناهید صرفه ای نبرد      در آن مقام که حافظ برآورد آواز
پس سهم ما کازرونی ها کو؟ از آن شیربها و از آن حق آب و گل و مهریه ای که باید به ما بپردازند!
نه اینکه دختر را به شیراز دادیم و دیگر نه ما خبری از او بگیریم و نه شیرازی ها پشت سرشان را نگاه کنند، ما به شیراز عشق می ورزیم و به خود می بالیم که مرکز فارس است و شاه چراغش احمدبن موسی الرضا روشنایی بخش دل ماست و شکوه تخت جمشیدش و اُبهت پاسارگادش و عظمت کوروش و داریوشش را که بزرگی نیاکان مان را زنده نگه می دارد و رکن آبادش و گلگشت مصفایش شادی جسم و جان مان است.
         بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت          کنار آبا رکناباد و گلگشت مصلا را
به گمانم که او را هم از ما گرفتند و جالب اینکه کسی هم نیست که دادی بر آسمان برد و دادی بخواهد که به عدالت نزدیک باشد،پس چه بهتر که خودت را صدا بزنیم :
                        خسروا ، دادگرا، شیردلا، بحر کفا        ای کمال تو به انواع هنر ارزانی
دوباره زلف را آشفته کن و خوی کرده و خندان لب و مست بیا تا پیرهن برایت چاک کنیم و نیتی برای آبادانی شهرمان به حافظه بسپاریم و در دل جاری کنیم و با تفالی به دیوانت همچنان بدنبال غزلی بگردیم تا امیدی را دوباره زنده کند که آیا شکوفایی را خواهیم دید؟ و حاجت مان روا خواهد گردید؟ و آیا می توانیم امیدوار باشیم که این ابیات را از تو هدیه بگیریم:
         یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور        کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این چه سرنوشتی است که برای شهر من رقم زده اند و همان روز در برنامه ی صبح بخیر شبکه اول تلویزیون خانم مجری با آب و تاب شعری از حافظ می خواند و در ادامه می گفت که خواجه حافظ اهل شیراز بود از پدر و مادری شیرازی، و من در حیرت که کمتر دیوانی از حافظ موجود است که در مقدمه اش مادر حافظ را کازرونی نخوانده باشند اما چگونه است که با ما این رفتار را دارند مگر نیست که مادر سعدی هم کازرونی است و استادان خواجه ی شیراز یعنی شیخ امین الدین و شیخ مجدا الدین نیز کازرونی بودند که خواجه می فرماید:
     به عهد سلطنت شاه شیخ بواسحق           به پنج شخص عجب ملک  فارس بود باد
     نخست پادشهی همچو او ولایت بخش         که جان خویش بسود و داد عیش بداد
     دگر مربی اسلام شیخ مجدالدّین                 که قاضیئی به از او آسمان ندارد یاد
     دگر بقیه ی ابدال شیخ امین الدّّین               که یمن همت او کار های بسته گشاد
وچه چیز گویا تر از این که به واسطه ی افرادی کازرونی چون شیخ مجدالدین و شیخ امین الدین ایالت فارس آباد بوده ، آیا پنداشته اند که آنها رفتند و تمام شدند و دیگر هیچ؟ آیا پنداشته اند که دیگر کسی در این شهر نیست که به دنبال ارثیه ی خانوادگی برود و اسناد تاریخی را برگ بزند و در شهر جار بزند و  مردم را به استمداد بطلبد؟
                 گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی      یا رب به یادش آور درویش پروریدن!
حال چه اتفاقی رخ داده که مدتی است بر مقدمه ی برخی از دیوان های چاپ جدید، مادر حافظ را که کازرونی است قلم گرفته اند؟ آیا دستی در کار است تا هویت این شهر ادیب پرور را خدشه دار کنند؟ چرا می پندارند که کسی نیست؟ و البته که هست!
       درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد            حافظ این دیده ی گریان تو بی چیزی نیست!
اما اینگونه نباید بیاندیشیم و باید به تکاپو بیافتیم و اولین سوال را اینگونه بپرسیم که آیا کازرون را، یا ورثه و نواده ی مادر خواجه حافظ را به این مهم دعوت نکردند یا اینکه ما از چنین رویداد عظیم فرهنگی بی خبر مانده ایم؟ که در چنین صورت بایستی بر خواب رفتگان شهرستان گریست، یا باید گفت:
               نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد!       بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
راستی مقصر در این قضیه کیست؟ کمبود از کجاست؟ و چه باید کرد؟
کازرونیان مردمی ادب دوست و ادب پرورند و متولیان فرهنگ کازرون انسانهایی خردمند و اندیش ورز هستند و البته دلسوز و تا آن جا که از دستشان بر می آید کوتاهی نمی کنند اما از قدیم گفته اند که بی مایه فطیر است پس بیایید به کمک این خادمان و دلسوزان شهر بیاییم و از مسئولین رده بالای شهرستان بخواهیم تا در این مهم آنان را یاری کنند و بودجه ی قابل توجهی را به اداره ی فرهنگ و ارشاد کازرون تخصیص دهند تا دست این عزیزان باز باشد و بتوانند کارهای فرهنگی و یادمان های تاریخی و بزرگداشت های فرهیختگان را در اولویت دیگر امورات شهر قرار دهند چون:
                     طفیل هستی عشقند آدمی و پری          ارادتی بنما تا سعادتی ببری
 که خدای نکرده از فرهنگ غنی مان دور نشویم و از دیگر شهرستانهای فارس عقب نمانیم که مجبور شویم این بیت را سر دهیم:
          جام می و خون دل هر یک به کسی دادند      در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
اگر ما در طول سال روزی را به مناسبت مادر حافظ به جشن بنشینیم و بزرگداشت بگیریم و یادمان برگزار کنیم و صاحبان قلم و عالی منصبان بزرگ ادبیات کشور را بخوانیم تا در رسای حافظ و مادرش و شهرستان کازرون خطبه ها بخوانند و در جرائد بزنیم و به رادیو تلویزیون بدهیم و این روز را جهانی کنیم و برای خود و شهرمان و مادر حافظ مان ارزش قائل شویم و چه روزی زیبنده تر از وقت گل در بهار که به این بزرگداشت اختصاص دهیم و در تقویم تاریخی فرهنگ سالیانه ی شهرستان ، البته اگر داشته باشیم جا بیاندازیم و به همگان بفهمانیم که فلان روز در همه سال برای همیشه بزرگداشت مادر حافظ است.
       دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم           سخن پیر مغان است به جان بنیوشیم
و اگر نشتابیم و به خود تحرکی ندهیم جا خواهیم ماند که زمان برای مان درنگ نخواهد کرد!
               صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن         دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
آن گاه مطمئناً کاری درست را انجام داده ایم و نگذاشته ایم که فراموشی گریبان شهرمان را بگیرد و تازه از راه رسیدگان داشته هایمان را به یغما ببرند که تاریخ دیاری را اگر از آن گرفته شود بی حرمت شود و بی ارزش بماند.
ضمناً می توانیم روزهای دیگری از سال را به بزرگداشت علامه دوانی و شیخ بلیانی و ابواسحاق کازرونی و شیخ امین الدین و دیگر نام آوران عرصه ی تاریخ این مرز و بوم بگذرانیم و در کوی و برزن نوا در دهیم و به داشته های مان ببالیم تا بر سر زبانها بیافتد و مردم بخوانند با صدای بلند که :
        بود که مجلس حافظ به یمن تربیت اش           هر آن چه می طلبد جمله باشدش موجود
بی شک و بدون تردید در این مناسبت ها کسانی خواسته یا نا خواسته از دیگر شهرهای ایران بدین جهت به کازرون می آیند، کسانی که اهل علم و فرهنگ و ادبیات هستند چه آنان که کازرونی و مقیم دیگر شهر های ایرانند و چه آنان که اتفاقی وارد شهر ما شده اند و دیوار نویسی را دیده اند و اِلِمان و نمادها و تندیسهایی از بزرگان تاریخی شهر نظاره کرده اند و بر پارچه نویسی های نصب شده در سراسر شهر مشاهد نموده اند و به مهمانی مان می آیند و در برگشت تعریف خواهند کرد و خاطره می نویسند و در ذهن شان خواهد ماند و برای مردم شهر خودشان خواهند گفت که کازرون را دیدیم که چه با وقار ایستاده بود و چه استوار به بزرگانش می بالید و به همین سبب دوباره با یاد آوری و ارج نهادن و تجلیل از این بزرگان پر آوازه خواهیم شد و بر سر زبان ها خواهیم افتاد و صد البته که با قبل تفاوت خواهیم کرد و اینجاست که می توانیم بگوییم:
         طالع اگر مدد کند دامنش آورم بکف              گر بکشد زهی طرب ور بکشد زهی شرف
         حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان بصدق             بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
حال دستان دعا را بر آسمان بلند می کنم و از تو ای پروردگار می خواهم همت و جنبش و کوشش و تلاش و تکاپو را برای مردمم، و می دانم که همه ی کازرونی ها آراسته به این خصلتند اما لطف و کرم و احسان تو که خداوندگار این خطه هستی اگر یارای مان نباشد جوی نمی ارزیم.
         من ار چه حافظ شهرم جوی نمی ارزم         مگر تو از کرم خویش یار من باشی
آستین ها را بالا بزنید و دو دسته گی ها را کنار بگذارید و این جناح و آن جناح و این حزب و آن حزب و این گروه و آن گروه نکنید و یکدلی و یک رنگی را پیشه کنیم و قدر شهرمان را بدانیم که دیار ساسانی است و خطه ی مسلمانی و فقط به آبادانی شهر بیاندیشید که زمان گذشته و قافله ی عمر در حرکت و ما بی خبر!
           غلام همت آنم که زیر چرخ کبود             ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:40  توسط  بهاءالدین  |